«حاج حسن» فرصت رسیدن به فروردین بود


حاجی، رویاهای خوبی برای رسانه در فسا داشت؛ افسوس که لذت قدم برداشتن در مسیر دلخواه را کامل مزه مزه نکرد؛ نشریه اش را بستند و پایش را به دادگاه کشاندند چون چیزهایی می نوشت که دیگران نمی خواستند...

 

با مرگ در مپیچ که هر زنده، مردنی است       در مرگ، زنده باش که آنت ستودنی است

این کلمه ها بی هیچ صنایع ادبی و ایهامی، رنگ روزهای آخر اسفند که زمستان مکدر از آمدن بهار است، گرفته برای رفتن نازنین مردی ارجمند و آرام که مدت ها دلواپس و مضطرب خداحافظی او بودیم. مردی که هر چند قلبی از بهشت داشت، اما پژمرده تر از روزهای آخر پاییز شده بود و مثل فانوس جامانده در باد، هر لحظه کم سوتر می نمود.

روزگاری کمتر پیش می آمد نشریه ای محلی را در فسا ورق بزنیم و نام و نشان «حاج محمدحسن بلاغی» را که حالا دیگر«زنده یاد» شده و سراسیمه از خواب دنیا به سوی خوبی های خود و همسنگران شهیدش شتافته، نبینیم؛ ولی دیگر چند سالی بود که خبری از او نبود، می گفتند بیمار است و درگیر مبارزه با سرطان. می گفتند خلوت گزیده است؛...  بی قرار دیدار بودیم. با جمعی از دوستان اهل رسانه به هر دری زدیم، نشد که نشد یا او نبود یا ما نبودیم. تا مدتی بعد که خبر آمد حاجی دوباره سر پٌست انقلاب برگشته؛ آن هم در مسند معاونت سیاسی، امنیتی و اجتماعی فرمانداری ویژه شهرستان. و این یعنی دوباره زندگی، یعنی روزهای تلخ گذشته، پَر. درنگ نکردیم. در معیت استاد ارجمند جناب کهنسال - که هر چه خاک تمام یاران است؛ باقی عمر ایشان باشد - و همراهی عزیزان دل آشنا بهنام شادمانی، علیرضا شکری پور، محمدحسین فیروزی و ابراهیم شیشه گر به دیدارش شتافتیم و از حسرت روزهای گذشته خیس شدیم.

این آخرین دیدار بود با او که پیش و بیش از هر چیز دیگر برای ما با «رسانه»به یاد آورده می شد و می شود. اولین رو در رویی من با حاج حسن به روزهایی بر می گردد که الان سالش را به خاطر ندارم. آبان ماه همان وقتی که قلابم به ماهنامه آدینه فسا «دوره اول» گیر کرد؛ یا شاید هم قلاب آدینه به من. نشریه ای به ابتکار و اتکای حاج آقا یعقوبی«امام جمعه تحول گرای وقت فسا» که حاج حسن، مدیریت اجرایی اش را عهده دار بود و در فسای چشم من، رسانه ای خیال انگیز می نمود که از وقایع فسا می نویسد.

آن چه از آن اولین برخورد – که حتما در همه جا و همه کار خیلی مهم است- به یاد دارم، تعبیر «فرش قرمز» پهن کردن را می طلبد و حالا پس از این همه سال شاید بهتر باشد بگویم با آن سفره رنگین صداقت و مدیریت، نمک گیرم کرد. چیزی که ایشان را در میان انبوه همکاران رسانه ای که تا آن وقت در پایتخت با هم بودیم، متمایز می کرد حس و حال خوبی بود که از بودن با او دست می داد و همین هم منِ مدعی رسانه دیده آن سال ها را پایبند آدینه ساده بی شیله پیله و دیگر نشریات محلی کرد. طولی نکشید که خیلی زود صمیمی شویم و «حاجی» صدایش کنیم. مثل همان حاجی های فیلم های دفاع مقدس که خوشبختانه من در بیشتر جاهایی که کار کرده ام سایه یکی شان را بالای سرم داشته ام. حاج حسن اغلب با جوان ها سر و کار داشت. پس خود را موظف می دید که دموکرات باشد.

این را احتمالا برو بچه های تحریریه «ماهنامه پیام فسا» هم شهادت می دهند. حاجی، آدینه را کارگردانی می کرد. از نحوه چیدمان نوشتار، نوع صفحه آرایی و انتخاب عکس که در سال های دور از اینترنت در آدینه، خیلی هم ساده نبود تا خرید شام بامدادی شب های آخر قبل از چاپ نشریه و رفتن به سراغ آدم هایی که مدت ها فراموش شده بودند را خوب جلو می برد. یک تنه بار همه ماهنامه را به دوش می کشید.

انگاری یکی از پسرهایش باشد؛ مثل علی کوچولو که گاهی همراهش به تحریریه می آمد تا شیطنت هایش ما را کلافه کند اما حاج حسن همچنان مهربان؛ دریغ از فریادی یا تشری...! اردیبهشت سال بعد اما حاجی در اوج از آدینه گذشت و رفت. چرایش را نمی دانم. در همه این سال ها هم حجاب ادب مانع شد از خودش بپرسم. حاج حسن رفت و «موسسه بهشت» و ماهنامه پیام فسا را راه انداخت.

پاتوقی جدید که خیلی از جوان ها را جمع و جذب کرد. ابراهیم شیشه گر، محمد حسن لطفی، ایمان نادری، سرکار خانم ناظمی و ... در همان فضا، نمود و نمو بیشتر یافتند و اگر چه شاید بعدها به لحاظ خط فکری – سیاسی، اختلاف نظرهایی هم پیدا کردند؛ اما سنت حسنه استاد- شاگردی شان فراموش نشد. زود خاطره شد آن روزها. حیف! حیف که مجال نیست ماجراهای آن سال ها را با تمام جزئیاتش اینجا بنویسم.

حاجی، رویاهای خوبی برای رسانه در فسا داشت؛ افسوس که لذت قدم برداشتن در مسیر دلخواه را کامل مزه مزه نکرد؛ نشریه اش را بستند و پایش را به دادگاه کشاندند چون چیزهایی می نوشت که دیگران نمی خواستند. با این همه، تلخی ها را پلک زد و گذشت. دیگر به رسانه برنگشت، فهمیده بود به چیزی که دل ندارد نباید دل بست. اما دور هم نبود. به قول « اقبال»، موج ز خود رفته بود نه از یاد رفته!

ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم        هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت      هستم اگر می روم؛ گر نروم نیستم
حاج حسن هر جا که بود، فرصت رسیدن به فروردین بود. درست مثل همین امسال که ماند و رسید.  
 او – که روانش خوش باد- را باید یکی از چهره های تاثیر گذار و شاخص رسانه های مکتوب فسا در دورانی دانست که از آن به عنوان روزهای طلایی این «گونه» در فسا یاد می شود. حاجی، فضایی ایجاد کرد برای تمرین و عبور؛ شهرنویسی ها و دلسوزی هایی که برای حال و احوال شهر داشت فراموش ناشدنی است.

کمک به آماده سازی و انتشار دو کتاب«فسا در آینه مطبوعات» مشتمل بر اخبار منتخب و مندرج فسا در روزنامه کیهان از 1354 تا دوران معاصر اثر پیش نگار فرهیخته مطبوعات فسا استاد حسن کهنسال و « چهل سرباز» درباره شهدای نمازگزار مسجد الزهرا(س) فسا به قلم جناب مسلم امینی نژاد را که حداقل من خبر دارم. حاج محمد حسن بلاغی هم به رسانه توجه داشت و هم به انتقال پیام. در سیاست، خود ساخته و اخلاق مدار بود.

دنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود نبود. بین این همه سیاهی و سیاه کاری، سیاه پاشی نمی کرد. دنبال سر و صدا نبود. حتی نمی دانستیم برادر شهید است. دغدغه های شخصی و اجتماعی اش را داشت و در هر کدام از این موارد، نزدیک به یکی از طیف های فکری و ایدئولوژیک بود. تا همین اواخر هم که غوغای سیاست را کنار گذاشت، نگاه ها و فشارهای ممکن را خوب مدیریت می کرد.

نه سیاست سالار بود و نه سیاست زده... این بٌعد مهم شخصیت ایشان را بگذارید بعدها صحبت کنیم. حاج حسن هم خاکریزهای جنگ را دیده بود و هم خاکریزهای فرهنگی و مدیریتی بعد جنگ را. هم آن روزها زخم خورده بود و هم روزهای بعدتر...  این نمایه مردی است که به نظر درتمام زندگی اش در حال جنگیدن بوده است؛ جنگ برای وطنش، برای آرمانش، برای شهرش، برای کارش، برای زندگی اش و... و من می خواهم ترجیع بند این نوشتار ناقابل که اصلا اصراری ندارد مرثیه ای برای این مرد باشد، همین وجه نازنین او را که در مرگ هم زنده است، برای همیشه قاب کند.  همین و بس.  بعد التحریر: به خاندان بزرگ بلاغی و فرزندان آن «عزیز استاد» سفر کرده، مخصوصا علی کوچولوی ریز نقش آن روزهای آدینه که حتما حالا برای خودش مردی شده است، تسلیت باد. 

 

میلاد کریمی – روزنامه نگار

 


۱۶ فروردين ۱۳۹۷