تازه ها :

عضویت در خبرنامه
چاپ دانلود ارسال

گفت‌وگو خواندنی با برادر شهید مدافع حرم عبدالله قربانی/«عبدالله» جواز شهادتش را از امام رضا(ع) گرفت

۱۱ دي ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۴:۴۸ کد مطلب: 8919

شهید قربانی متولد ۱۳۶۰ بود و دی ماه امسال در سوریه به جرگه دیگر شهدای مدافع حرم پیوست. به سراغ ابراهیم قربانی برادر شهید رفتیم تا اطلاعات بیشتری از زندگی عبدالله کسب کنیم. به گزارش سلام فسا، قربانی در گفت‌وگو با «جوان» از راهی که برادرش در راه دفاع از اهل بیت(ع) انتخاب کرده بود می‌گوید و تأکید می‌کند شهادت خواسته قلبی سال‌های دور عبدالله بوده است.

 

شهید در دوران کودکی در چه خانواده‌ای پا گرفت و بزرگ شد و از همان بچگی ایشان را چگونه انسانی دیدید؟
برادرم از من پنج سال بزرگ‌تر بود و همه عبدالله را از همان کودکی در جمع‌های خانوادگی و بستگان، فردی معصوم، مظلوم و کمرو می‌شناختند که خیلی اهل پرحرفی و صحبت کردن نبود. مادرم تعریف می‌کند از همان کودکی چنین اخلاق و ویژگی‌هایی داشت. در مراحل بعدی زندگی‌اش هم همین روحیه را حفظ کرد و در محیط کار و خانواده هم کم‌حرف بود. عبدالله بسیار اهل تفکر بود تا صحبت کردن. دوران دبستان و دوران راهنمایی‌اش در روستا گذشت و از لحاظ درسی بسیار درسخوان بود. الان که به کارنامه‌های آن زمانش نگاه می‌کنیم می‌بینیم بسیار درسخوان و منضبط بوده است. روستایمان صحرارود از توابع شهرستان فسا بود و چون دبیرستان نداشت بعد از ورود به دبیرستان به شهر می‌رود. دبیرستان در رشته ریاضی و فیزیک مشغول به تحصیل می‌شود و بعد از گرفتن دیپلم به دلیل علاقه‌اش به سپاه پاسداران، سال ۸۲ وارد سپاه می‌شود. در مرکز زرهی شیراز دوره کاردانی‌اش را می‌گذراند و پس از آن به تیپ سوم لشکر ۱۹ فجر معرفی می‌شود. در گردان فجر چهره‌های شاخصی مثل شهید مرتضی جاویدی، ‌شهید محمدرضا بدیعی و رستم‌زاده خدمت کرده بودند. ایشان هم از همان لحظه ورود با درایت و علومی که فراگرفته بود در رسته پیاده در گردان فجر مشغول به خدمت می‌شود. چند سال بعد به دلیل استعدادی که در این زمینه داشت فرمانده گروهان مسلم از گردان شهید جاویدی می‌شود.

بعد از حوادثی که در سوریه اتفاق افتاد نظرش درباره جنایت‌های گروه‌های تروریستی و تکفیری در یک کشور اسلامی چه بود؟
چون من و عبدالله در خانواده‌مان سپاهی بودیم با من در این زمینه‌ها صحبت می‌کرد و هم حرف یکدیگر بودیم. عبدالله چند ماه قبل از رفتنش صحبت می‌کرد که باید به سوریه برود و الان تکلیفی روی شانه‌هایش احساس می‌کند. می‌گفت الان زمان تکلیف است و باید رفت. بیشتر در این وادی صحبت  می‌کرد و می‌گفت شهادت لیاقت می‌خواهد و نصیب هر کس نمی‌شود. از همان اول تصمیم خودش برای رفتن و به سرانجام رساندن تکلیف را گرفته بود. من از صحبت‌هایش اینطور برداشت کردم عبدالله پروسه‌ای را از بدو ورودش به سپاه دنبال می‌کرده و قدم زدن در راه شهدا را برای خودش یک هدف می‌دانسته که در آخر هم به خواسته و آرزویش رسید. فرمانده گردانش به عبدالله گفته بود نیازی به رفتن شما نیست ولی خودش اصرار به رفتن داشت.

پس کاملاً آگاهانه و مصمم در راهی که انتخاب کرده بود قدم ‌گذاشت؟
جریان رفتنش هم جالب است. خودش خیلی پیگیر و مصمم برای رفتن بود. می‌گفت من به عنوان فرمانده گردان باید بروم تا نیروهایم بیایند. اعتقادش این بود که در این راه نخست باید خودش پیشگام شود که دیگران به تبع از ایشان به عنوان فرمانده‌شان در این مسیر قرار بگیرند.

به نظر خودتان چه چیزی در وجود شهید آنقدر این مسائل را برایش مهم کرده بود که بدون هیچ ادعا و سروصدایی کارش را انجام دهد و بخواهد به هدفش برسد؟
عبدالله قبل از بحث اعزامش به سوریه در زمینه کاری‌اش خیلی احساس مسئولیت می‌کرد. یکی از شاخصه‌های کار سازمانی‌اش احساس تکلیف و مسئولیتی بود که شهید هم نسبت به کاری که به او محول می‌شد بی‌خیال نبود. در این زمینه احساس مسئولیت داشت و به اعزامش به عنوان یک تکلیف نگاه می‌کرد. ملزم به این بود که تکلیفش را انجام دهد حالا نتیجه ‌هر چه می‌خواهد بشود. با این دید به کار نگاه می‌کرد. دوستانش می‌گویند در زمینه کاری هم نگاهش اینگونه بود که کار را سرسری نمی‌گرفت و واقعاً از نیروهایش می‌خواست کار را به طور شایسته‌ای انجام دهند.

انگار چنین روحیه مسئولانه‌ای در وجود شهید بوده و با اتفاقات سوریه و برای دفاع از حرم پررنگ‌تر شده است؟
کاملاً درست است. یعنی طوری نبوده که فقط در مسئله سوریه این احساس مسئولیت را داشته باشد، بلکه در دوران خدمتش در سپاه به همین شکل عمل می‌کرد فردی بی‌تفاوت به مسائل نبوده و از صفر تا صد پای کار می‌ایستاده و آن را دنبال می‌کرده است.

شهید متاهل بود؟
بله متأهل بود و یک فرزند شش ساله دارد.

وقتی بحث اعزامش پیش ‌آمد نظرش درباره خانواده و رفتن چه بود؟
شبِ قبل از اینکه بخواهد برود من شهرستان نبودم و تلفنی با هم صحبت کردیم. به او گفتم واقعاً می‌خواهی بروی؟ عین این جمله‌ها را گفت که من دیگر راه خودم را پیدا کرده‌ام و باید بروم و تکلیفم را انجام دهم. گفتم پس تکلیف فرزندت چه می‌شود؟ گفت فدای حضرت زینب(س) و خون من از خون بچه‌های امام حسین(ع) که رنگین‌تر نیست، بچه‌ام مثل حضرت رقیه. برادرم واقعاً از این دنیا دل کنده و  بریده بود. قشنگ می‌شد این را در وجودش حس کرد که آسمانی شده و روی زمین نیست. به تعبیر دیگر خودش را مهیای پرواز کرده بود.

چه چیزی در وجود برادرت باعث شده ایشان به لحاظ ایمانی و اعتقادی به حدی برسد که به مسائل دنیوی پشت کند و از دنیا دست بشوید؟
من به عنوان برادر، عبدالله را به درستی نشناختم که چه گوهری بود. چیزی که من از شهید بزرگوار دیدم و زندگی‌اش را مشاهده کردم هدیه الهی‌ای است که خداوند به هرکسی اعطا نمی‌کند. برادرم چند خصیصه در زندگی‌اش داشت که مهم‌ترینش اهتمامی بود که به نماز اول وقت داشت. آیت‌الله قاضی استاد اخلاق آیت‌الله بهجت می‌فرماید که با نماز اول وقت به هر مقام عالیه‌ای که ‌بخواهی می‌رسی. شهید به نماز اول وقت و نماز جماعت اهمیت می‌داد. نمی‌شد خانه پدرم بیاید و صدای الله‌اکبر اذان بلند شود و او نشسته باشد. وضو می‌گرفت و به سمت مسجد حرکت می‌کرد. در خانه خودش هم همینطوری بود. دوستانش در سوریه می‌گفتند نشد نماز جماعت اول وقتش ترک شود.یکی این عنصر و دیگری عنصر ولایتمداری‌ خیلی در وجودش بارز بود. وصیتنامه‌اش را که بخوانید  متوجه می‌شوید چه ارادت و محبت قلبی‌ای نسبت به بحث ولایت و شخص مقام معظم رهبری داشت. این پیوندی بود که در وجودش از فرهنگ عاشورا ریشه دوانیده بود. عشق و ارادت و محبتی که به اباعبدالله و اهل‌بیت داشت در وجودش کاملاً دیده می‌شد.

این خصوصیات اخلاقی را از کجا کسب کرده بود؟
عبدالله خیلی اهل تفکر بود. اهل عمل بود تا حرف زدن. انسان از استاد بی‌نیاز نیست و عبدالله به دوستانش می‌گفت ایراد و مشکلاتی که در وجودم می‌بینید را بگویید. تأکید می‌کرد اگر در مواردی به تذکر نیاز دارد به او گفته شود. جدای از این خودش را مقید به انجام واجبات و ترک محرمات می‌کرد. به  دلیل جهادی که روی خودش و نفسش انجام داده بود خدا این توفیق را داد که به این مقام برسد. عبدالله به درستی راهش را پیدا کرده بود.

نظر خانواده و همسرش نسبت به رفتنش و پیشامدهای احتمالی چه بود؟
قبل از اعزام فقط من و دیگر برادرانم را در جریان گذاشته بود. چون عاطفه مادری باعث می‌شود کاری که آدم می‌خواهد انجام دهد مانع شود. چند ماه قبل از رفتن در خانه با شوخی و خنده بحث رفتن به سوریه را مطرح کرد و گفت ما هم باید برای رفتن آماده شویم و احتمال شهادتمان هم هست. مادرمان دل نازک است و ناراحت می‌شد و گاهی گریه هم می‌کرد و می‌گفت من نمی‌گذارم بروی. تلقی برادرم این بود که اگر به مادرمان بگوید مانع می‌شود و نمی‌خواست با دلخوری برود. به مادر چیزی نگفت و هنگام خداحافظی چون زمان رفتنش با ایام اربعین مصادف بود گفت قصد دارم ابتدا به کربلا و بعد به حرم حضرت زینب(س) بروم. اینگونه جریان رفتنش را به خانواده گفت. رک و راست به همسرش گفته بود و خانمش کاملاً در جریان بود. برای خانمش سخت بود ولی گفته بود من به عنوان یک تکلیف باید بروم و مأموریت را انجام بدهم و قرعه فال به نام من افتاده است و مرا طلبیده است. روی همین حساب همسرش به رفتنش رضایت داده بود ولی به پدر و مادر غیرمستقیم گفته بود تا آنها هم از دست او دلگیر نشوند.

وقتی آنقدر رک و راست با همسرش صحبت کرده بود، واکنش همسرش چه بود؟
در چندین مرحله مختلف عبدالله همسرش را متقاعد کرده بود. همسرش هم می‌گفت وقتی دیدم که واقعاً دوست دارد برود و می‌خواهد در این راه قدم بردارد من مانعش نشدم. الان هم همین نظر را دارد و می‌گوید شهادت آرزویش بود و خوشحالم که به آرزویش رسید. در مشهد به همسرش گفته بود دوست ندارد به مرگ طبیعی از دنیا برود و امام رضا را قسم داده بود به مرگ طبیعی از دنیا نرود و شهادتش را همانجا از امام رضا خواسته بود. مأموریت ایشان در تنب بزرگ در نیرو دریایی بود و سری آخر به خانمش گفته بود خواب دیده‌ام، اگر قول بدهی که بی‌تابی نکنی برایت تعریف می‌کنم گفت خواب دیده‌ام کسی به من وعده می‌دهد تو شهید خواهی شد. خانواده هم در اینباره راضی‌اند به رضای خدا و خوشحالند شهید به خواسته قلبی‌اش رسیده است. هرچند فقدانش خیلی سخت است و هیچ کسی نمی‌تواند جایش را برای خانواده‌ پر کند. در لحظات آخر عمرش هم مظلوم بود و با لبخندی به لب شهید ‌شد. هر کس از ایشان یاد می‌کند خنده روی لب و معصومیت چهره و مظلومیتش را به یاد می‌آورد.

در پایان اگر خاطره‌ای از برادرتان شهید عبدالله قربانی دارید بگویید.
با ایشان دو هفته به مأموریتی در تنب بزرگ رفته بودم و آنجا برق‌ها زیاد می‌رفت و در هوای شرجی تنب بزرگ و در گرمای تابستان نبود برق خیلی سخت بود. خودش در گرما می‌نشست و به من می‌گفت برو سنگر زیرزمینی که خنک‌تر است استراحت کن. مواردی اینچنینی از برادرم زیاد سراغ دارم. دوستانش در سوریه می‌گفتند با اینکه شهر حلب خیلی سرد بود یک بادگیر به همه دادند و ما تا روز آخر نفهمیدیم به ایشان بادگیر نرسیده است. بدون هیچ حرفی همان لباس‌های خودش را می‌پوشید. یکی از دوستانش می‌گفت که بنا بود یک شب سرد استراحت کرده و دم دمای صبح عملیاتمان را شروع کنیم. آن دوست دو پتو می‌گیرد و چون سرمایی بوده پتو را به خودش می‌پیچد و می‌خوابد. صبح که از خواب بیدار می‌شود می‌بیند عبدالله پتویش را روی او انداخته و خودش بیرون رفته و تا صبح قدم زده است.

 

 

 


نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما:  

نظر سنجی

به نظر شما حقوق ۲۴ میلیونی برای مدیران حال حاضر کشور عادلانه است؟
بله،حقشان است
خیر،خیانت است