تازه ها :

عضویت در خبرنامه
چاپ دانلود ارسال

رواتی از پیش بینی شهادت سید مهیا موسوی توسط خودش

۱ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۶:۴۲ کد مطلب: 10725

من مطمئنم که راهم به آخر رسیده و در این عملیات شهید می شوم و تو زنده می مانی!»

 
سید محیا، تا دوم راهنمایی که خواند به هوای حوزه عازم فسا شد. اما طلبگی هم نتوانست او را ماندگار شهر کند و خیلی زود پایش به جبهه باز شد. وقتی در عملیات فتج بستان حضور یافت سیزده چهارده سال بیشتر نداشت.

بعد از اینکه به جبهه رفت تا هشت ماه از او خبری نشد، به حدی که یقین کردیم یا شهید شده یا اسیر. برای پیدا کردن او جبهه ها را زیر پا گذاشتم، از اهواز و دزفول تا آبادان و هر جا که فکرش را بکنید، حتی خط مقدم جبهه را. اما خبری از او نیافتم و به فسا برگشتم. روزی کسی به در خانه آمد و گفت: «شهیدی را با مشخصات سید محیا در سردخانه بیمارستان اهواز دیدم.»
دوباره با اشک راهی جبهه شدم، گفتم تا سید محیا را پیدا نکنم بر نمی گردم. خوشبختانه جنازه سید نبود. باز آوره جبهه ها شدم تا اینکه در سرپل ذهاب او را پیدا کردم. راضی نشد برگردد، گفت: «بیا با هم عکس بگیریم، به جای من به مادر نشان بده تا خیالش راحت شود.»
وقتی بعد از نه ماه برگشت، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به مادرش گفت: «مادرم نمی دام در پیشگاه الهی چه گناهی کردم که خداوند مرا قبول نکرد و افتخار شهادت نصیب من نشد!»

 عملیات بدر بود و ما در گردان مهندسی. روز دوم عملیات دستور عقب نشینی و عقب کشیدن تجهیزات را به ما اعلام کردند. مقر سید محیا به خط مقدم نزدیک تر بود. فرمانده گردان از من خواست تا او را خبر کنم تا تجهیزات را برای انتقال به عقب آماده کند. نیمه شب بود که به خط رسیدم. سید خواب بود، بیدارش کردم و جریان را گفتم. خیلی ناراحت شد. گفت: «اگر همه نیرو ها و دستگاه های مهندسی را منتقل کنید من این خط را خالی نمی کنم و من آخرین نفری هستم که در اینجا باقی می مانم. اگر دشمن به این خط رسید تا آخرین نفس می جنگم، یا پیروز می شوم یا شهید!»
هر کاری کردیم که دستگاه ها را آماده کند که در صورت پیشروی دشمن خط را خالی کنیم، راضی نشد. همان طور هم شد که او می گفت و دشمن تا آن مقر نرسید.

 قبل از والفجر 8 بود. داشتیم دستگاه های گردان مهندسی را برای عملیات آماده می کردیم. روزی ما را برای توجیه منطقه عملیاتی بردند. در طول مسیر، سید گفت: «من می دانم تو در این عملیات شهید می شوی و من جنازه ات را به فسا می برم و در تشیع تو شرکت می کنم. وای من بدون تو چه کنم!»
- «اگه تو شهید شدی چی؟»
- «من شهید نمی شوم. چون خیلی گناهکارم، اما از چهره تو، از نور بالات معلومه که رفتنی هستی! »
- «چهره من زرد است، نه سفید و نورانی.»
سید ساکت شد، به فکر فرو رفت. با لحن خاصی سکوت را شکست و گفت: «همه اینها که گفتم شوخی بود. من مطمئنم که راهم به آخر رسیده و در این عملیات شهید می شوم و تو زنده می مانی!»
همان طور شد که سید می گفت، چند روز بعد، او رفت و من ماندم.
***
عملیات غرور آفرین والفجر 8، شب پیش با موفقیت آغاز شده بود. باید تجهیزات مهندسی را از اروند کنار به فاو منتقل می کردیم. ساعت یازده بود و مشغول ساخت جاده ای در مناطق آزاد شده بودیم. ناگهان جنگنده های دشمن روی سر ما آمدند و جاده تازه ساخت را با بمب های خوشه ای به آتش کشیدند و سید محیا، چیزی را که از سیزده سالگی در جبهه ها جستجو می کرد در هفده سالگی پیدا کرد.

 هدیه به شهید سید محیا موسوی صلوات- شهدای فارس
 تولد: 24/6/1347
سمت: فرمانده گردان- تیپ46 مهندسی الهادی(ع)
شهادت:24/11/1364 - فاو، والفجر8

 

 

 


نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما:  

نظر سنجی

به نظر شما حقوق ۲۴ میلیونی برای مدیران حال حاضر کشور عادلانه است؟
بله،حقشان است
خیر،خیانت است